رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

رادمهر گل پسر مامان و بابا

روز خنده و گریه

تازه فصل سخت امتحاناتم تموم شده بود که رسول اومد دنبالم و  واسه همیشه با  خرمشهر خداحافظی کردم . آخه این ٣ سال و نیمی که اونجا بودم واقعا بهم سخت گذشت البته به جز خاطرات شیرین خوابگاه با دوستای گلم.توی دلم غوغایی بود. انگار میدونستم یه خبراییه. توی خوابگاه همه دوستام میگفتن بارداری من هم میگفتم نه بابا چه خبره به این زودی.خلاصه وقتی اومدیم شیراز قرار بود برم آزمایش که اون روز تعطیل بود آخه روز اربعین بود من و رسول و دوستام  که از اصفهان اومده بودن رفتیم شاهچراغ. از یه طرف دعا میکردم که فردا که میرم آزمایشگاه  جواب منفی باشه از یه طرف یه حس قشنگ واسه مامان شدن داشتم.خلاصه روز 25 دی 90 رفتم آز بدم همش میگفتم خدا ک...
2 شهريور 1391